دلم میخواهد...
دلم میخواهد از تنها بزنم بیرون...
اما نمیدانم به کجا !
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 13:34  توسط
|
اما نمیدانم به کجا !
دلم برایت تنگ شده، مادربزرگ.
این اولین عید بدون توست و من به این نبودنات عادت نکردهام هنوز.
به راستی زیر آن همه خاک آسودهای مادر؟
جای سرم همیشه روی پایت بود و امروز روی سنگ سفیدی که تنها نشانِ شناساییِ توست.
امروز سرم را بر همان سنگ سفید گذاشتم و بیاختیار گریستم؛ برای تو، برای خودم و برای نبودنات.
ای کاش هنوز اینجا بودی.
باید مادرمان را دوست بداریم....